اذن دخول

چند وقتی است که می‌خواهم مطلبی برای امام رضا(ع) بنویسم ولی گویا نوشتن هم مانند زیارت لیاقت می‌خواهد که من ندارم. حال که ولادت آن بزرگوار نزدیک است تصمیم دارم تا روز ولادت هر روز مطلبی بنویسم. امید است که لیاقتش را داشته باشم و اجازه دهند.

اذن دخول

داستان کوتاه


ضریح حرم امام رضا

پیرمرد کلاه سبزش را روی سرش جابجا کرد و با عصای رنگ رو رفته‌اش به آرامی به سمت حرم می‌رفت. به در ورودی که رسید مردم را دید که جلوی تابلویی تجمع کرده‌اند. از جوانی پرسید:

- پسرم مگه رو این تابلو چی نوشته؟

جوان با محبت گفت:

- پدر جان اذن دخول نوشته شده، برای رفتن به حرم ابتدا از خدا و رسول خدا اجازه می‌گیریم بعد وارد می‌شویم.

پیرمرد گفت:

- پسرم من که چشمام نمی‌بینه بلند بخون تا منم باهات بخونم.

جوان دست چروکیده پیرمرد را گرفت و شروع به خواندن کرد:

اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت …

همچنان که دستش را گرفت پیرمرد دلش لرزید و آرام آرام شبنم اشک شروع به نوازش صورت پیرمرد کرد. دعا که تمام شد پیرمرد گفت:

- حالا از کجا بدانیم که آقا به ما اجازه میده یا نه؟

جوان تبسمی کرد و گفت:

– مگر اشکهایت را نمی‌بینی؟ آقا اکنون آغوشش را برایت باز کرده!

و پیرمرد را در آغوش کشید و پیشانیش را بوسید.

جمعیت اطراف بیشتر شد و پیرمرد هر چه کرد نتوانست با چشمان خیسش جوان را بیابد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.



یک دیدگاه برای «اذن دخول»

  1. بسیار تاثیر گذار و دلربا بود
    مرسی

نظرات شما در بهبود مطالب کارگشا خواهد بود